متن استخراج شده از یکی از سخنرانیهای حاج قدرت الله لطیفی نسب

اللهم صل ِ علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و زدنا محبتهم و مودتهم و ولایتهم واحشرنا معهم . الحمدلله رب العالمین والصلاة والسلام علی سیدنا و و نبینا و حبیب قلوبنا و شفیع ذنوبنا وطبیب نفوسنا اباالقاسم محمد صلی الله علیه و آله و سلّم و علی آله الطیبین الطـّاهرین المعصومین المظلومین ولعنة الهه علی اعدائهم و مخالفیهم و منکریهم و منکری فضائلهم . اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل ساعة ولیـّأ و حافظأ و قائدأ وناصرأ و دلیلأ و عینأ حتی تسکنه ارضک طوعأ و تمتعه فیها طویلأ. بر جمال پر نور مولا صاحب الزمان صلوات !یکی از روایاتی که از وجود مقد ّس ِامام محمد باقرصلوات الله علیه ، نقل شده و از حضرت صادق علیه السلام هم بدون یک ذرّه کم و زیاد نقل شده اینست که فرمودند :اگر در بیابانی گم شدید !راه را گم کردید ، سرگردان شدید! علامتی هم نبود که با آن راه را تشخیص بدهید،کجا بروید،چکار کنید !-این را امام باقر و امام صادق صلوات الله علیهم سربسته فرمودند- منظور این نیست که اگر فقط در راه گم شدید[به طریقی که عرض خواهد شد آنحضرت را بخوانید!]__ در قدیم این جاده های مستقیم و آسفالته نبودکه اگر کسی از اینجا بخواهد به مشهد مقدس مشرف بشود،به سمت کربلا هر طرف بخواهد برود،راه معیـّن باشد، الآن راه و جاده معیـّن است همه جا تابلو هست، مثلا از اینجا تا آن شهر 500کیلومتر !از اینجا به آن شهر 300کیلو متر! تا فلان شهر 100کیلومتر ! علامت های راهنمایی هست، همه جور راه هست، دیگرکمتر کسی گم می شود!حتی در حجاز!احداث راه حجاز تقریبأ از چهل پنجاه سال قبل به این طرف شروع شد، چهل پنجاه سال قبل جاده کشیدند،حتی در همین عراق ! یادم میاید در جوانی از کربلا می خواستیم به نجف مشرف شویم ، راه معینی نبود ، جادۀ آسفالته ای نبود ! صحرا بود و بیابان ! رمل بود می دیدی ماشینی ازا ینجا می رود ماشینی دیگر از ده متر آنطرف تر !یکی از صد متر آنطرف تر ! رانندگانی بودند که راه را بلد بودند! آنه می رفتند ! ولی اگر مثلأ یک ایرانی از اینجا رفته بود آنجا، می خواست با ماشین خودش برود، چه بسا گم می شد، چون نمی دانست باید از کجا برود،جاده معین نبود ، رمل بود، خط ماشین هم زود پاک می شد!راه رمل همینطور است، بعد از یک ربع، نسیمی میآید و جای خط ِّ ماشین را پر می کند دوباره معلوم نیست! اما از چهل وپنج سال قل به اینطرف،یواش یواش تمدن ها شروع شد، پول کشورها زیاد شد، نفت هایشان زیاد به فروش رفت، قیمت نفت خیلی بالا رفت! –مثلا من یا د م میآید زمان رضاشاه بچه بودیم،مدرسه می رفتیم، ان موقع می گفتند بشکه ای 3دلار ف 2 دلار، نفت ایران را انگلیسیها می بردند!ولی زمان شاه رسید به 36دلار به قول ایشان (یکی از حضـّار) به چهل دلار رسید! به این دلیل کشورها پولدار شدندف جاده ها کشیده شد، حالا الآن می گویند از کویت ، از مرز کویت ،که خارج می شوند ، از مرز قطر که خارج می شوند وارد جادۀ آسفالتۀ دوبانده می شوند ، اتوبان دوبانده! وسطش هم چراغهای نور افکن هست تا خود مدینه! همانطور که از تا مدینه هست، کسانی که مشرف شده اید! دیده اید می گویند از دبی ظرف 5الی 6ساعت از آنجا که خارج می شوند، وارد مدینه می شوند، در حالی که در سابق باید روزها سرگردان تو رملها از این بیابان به فلان بیابان ...__، منظور اینست که امام باقر فرمودند: هرکجا در بیابان، یا در هر جا به مشکلی برخورد کردی، نام مقدس آقا را صدابزن!اباصالح از القاب وجود مقدس حضرت است ، به معنی ای پدر خوبها !" أب" یعنی پدر، پس اباصالح یعنی پدر همة بندگان صالح خدا !ای پدر همة شیعیان مضطر شدم ! گرفتار شدم ! به داد همة ما برس ! ما را نجات بده !کاراباصالح هم این نیست که بیاید و راه را به تو نشان دهد، راهنما باشد ، کنایه از اینه که : هر نوع گرفتاری ، درماندگی،حاجت،و هر نوع بیچارگی داری آقا را صدا بزنید از ایشان بخواهید! چون همه کاره ی عالم ، گرداننده ی این عالم هستی از طرف ذات مقدس اله –اینجور قرار دادن- وجود مقدس امام عصره!دستگیری می کند! کمک می کند! بیچارگان را نجات می دهد!. میلیونها میلیاردها نفر از اول خلقت آدم تا حالا در این بیابانها ، در زمان های گذشته ، آنها هم همینجور بودند ، آن زمانها بندگان صالح خدا را که صدا میزدند، مأمورین الهی می آمدند و آنها را نجات می دادند. در این زمان –در زمان غیبت کبری به این طرف-وجود مقدس امام عصر است . این وجود مقدس اصحاب و انصار و خواصی دارند یعنی آنقدر آنها به این وجود مقدس نزدیکند ،آنقدر ارتباط آنان با حضرت نزدیک شده که اینه از طرف حضرت همه کاره شده اند یعنی از طرف حضرت در دنیا مأمور شده اند هر کدام مخصوص یک جا و یک منطقه اند ! اینها با این نام مقدس آشنا هستنداینها به این نام مقدس یعنی اباصالح –که اسم اعظم الهی است- برای نجات گرفتاران، درماندگان و بیچارگان، آشنا هستند، هرجا که شما این نام مقدس را صدا بزنید، به داد شما می رسند بدون این که شما را معطل کنند ! پس بنا بر این تنها گم شدن در بیابان نیست، تنها راه گم کردن نیست،همینجور که در خانه ات نشسته ای ، برایت گرفتاری پیشامد شد که کسی غیر از اباصالح، کسی غیر از وجود مقدس ایشان نمی تواند اصلاح کند، متوسل شو! واقعأ از صمیم قلب –نه از لقلقۀ زبان-بخواه !. __ گمان می کنم برایتان گفته باشم دریکی از سفرهایی که در ایام جوانی ازراه بصره به کربلا می رفتیم شیعه ی با اخلاصی به اسم احمد بود خدا رحمتش کند! با عقاید پاکیزه ای –چه عقاید خوبی دارد واقعا آدم قربان این شیعه ها برود –در تیر ماه در کویری که بین بصره و حلّه بود و حدود چهل و پنج شش درجه حرارت! انگار گرمای تنور نانوایی بیرون می زد شیشه رو می بستی آدم داشت خفه می شد پایین می آوردی ،آدم می سوخت در عین حال اینجوری بود که ما شینش خراب شدهرچی استارت زد روشن نشد!آمد پایین قریب دو ساعت به این ماشین ور رفت ، آخرروشن نشد!ته ماشین یک عده مسافر سنّی بودند ،یک عده زن و بچه هم داشتند سنی بودند هندوانه و آب داشتند می خوردند، وچون فهمیده بودند ما شیعه هستیم به ما آب نمی دادند، _ما نمی خواستیم ! یعنی آدم نباید از مال سنّی ها که دشمن امیرالمومنین هستند،بخورد-به هر حال یک وقت دیدیم اعقالش را کند ، شروع کرد به دویدن و فریاد " یا اباصالح" اباصالح ادرکنی "سر دادن ! ماهم شروع کردیم به گریه کردن !-دو نفر بودیم-از تشنگی داشتیم می مردیم!زبانمان از تشنگی به سقف دهانمان چسبیده بود، نمی توانستیم حرف بزنیم !لبهایمان مثل چوب خشک شده بود-دائم یاد لبان تشنه ی اباعبدالله می کردیم ! –روز عاشورا چه گذشت بر این عزیز خدا! به بچه های سیدالشهداء؟!-در همین موقعی که احمد از شدت اضطرار و با اخلاص "یا اباصالح" می گفت،من دیدم از این طرف شتر سواری بسرعت به طرف ما آمدف رسید به ما ! من فهمیدم که الآن فرجی می شود، مأمور الهی است ! واگر نگوییم خود آقاست ، حتماُ [از خواص حضرت است]، قبل از این که ما سلام کنیم او سلام کرد، علامت این بود که نترسید!سلامتی بر شما! من خوشحال شدم !، فهمیدم همه ی سلامتی برای ما آمده است!اول دست کرد در خورجینش یکی از این هندوانه درازها داد به ما سرد! ما دو دستی گرفتیم! رو کرد به ما دونفرو فرمود: زود بخورید! از این هندوانه ، به احمد بدهید ! اما به اون عقبی ها(مسافرین سنی )ندهید! بعد با لهجه ی عربی صدا کرد: احمد! احمد! احمد گفت : نعم !گفت: تعت ! تعال ! –به لهجه ی بغدادی صحبت کرد-احمد دوید جلو گفت :نعم! آن شتر سوار گفت: ماشین هیچ عیبی ندارد!در لوله ای که از باک بنزین می آید، آشغال جمع شده! گرفته! بنزین نمی کشه واکن نگاه کن!ناراحت نباش ! احمد گفت: أه ! ...درست است ! من همه جای ماشین را نگاه و وارسی کرده بودم جز آنجا را! و...شتر سواربسرعت رفت!! از شدت تشنگی داشتیم خفه می شدیم! درماشین نشستیمو هندوانه را پاره کردیم ! دیدیم عجب ! خنک است ! متبوع و شیرین ! هر کدام مقدار کمی از آن را که خوردیم ، تمام تشنگی ما برطرف شد!بعد...یکدفعه دیدیم احمد به سرش می زند!دیوانه شد ! شروع کرد به دویدن و دائم می گفت:والله خود اباصالح بود!خودش بود ! کجا رفت؟ گفتم هرچه بود تمام شد احمد! بی خود داد و قال نکن! آقا رفت! گفت هیچکس جز اباصالح نمی دانست که عیب ماشین این است!من خودم مکانیکم !چهل سالست که راننده ام!همه جای ماشین را نگاه کردم سالم بود جز این جا را !نمیدانستم تا این قسمت را باز کردم دیدم این هوا کُرک و آشغال پرید بیرون!خلاصه یک استارت ! دو تا سه استارت !ماشین روشن شد!از این هندوانه هم کمی دادم خوردگفت : به به!حالم جا آمد!احمد بچه حلّه بود پس از این ماجرا تا حله خواند و گریه کرد و می گفت بخدا خود اباصالح بود!.عصر به حله رسیدیم . مسافران احمد مال حله بودندآنجا پیاده شدند. احمد مارا به خانه خودشان برد و گفت: نمی گذارم بروید!گفتم ما باید هرچه زودتر به نجف برویم!گفت :والله نمی شود شما مورد لطف اباصالح واقع شده اید!. احمد ماوقع را به اطلاع اقوام و خویشانش رساندهمه ریختند در خانه ی احمد! باقیماند هندوانه و پوست آن را تکـّه تـکـّه کردند و بین همه تقسیم کردندهمان شب تعدادی از مریض های بستری که از آن پوست هندوانه خوردند، شفا یافتندخبر به سرعت پیچید و همه ریختند در خانه ی احمد!بعد. . . باالاخره !آنقدر مردم سر وصورت ما را بوسیدند که صورت ما زخم شد!خلاصه ول نمی کردن!میگفتند باید بمانید!هر جور شده با اصرار ما احمد نزدیک ظهر مرا سوار کرد و به نجف اشرف بردپیاده کرد و به منزل اقوام خودش رساند نمی دانم به آنها چی گفت که اینها فدوی شده بودند شش هفت روز نجف ماندیم قوم و خویش های احمد ما را ول نمی کردندخواستیم بریم کربلا ما را آنجا هم بردند منزل قوم و خویش خود!]]منظورم به این تشرفات نیست ! منظورم عنایت آقا صلوات الله علیه است که هر کجا کسی با اخلاص مضطر بشود واقعا آقا را بخواهد بلا فاصله یاران آقاسلام الله علیه هر کجا باشند، به کمکش می آیند و کمکش می کنند، بخدا من به اندازه ی سر سوزن در مطالبی که می گویم شک ندارم!. این قصـّه را می گویم شاید مال ده چهارده سال پیش باشد!با یکی از بندگان خداکه خانه ی ایشان تجریش بود ، برای انجام کار او به کرج رفتیم با ماشین او برگشتیم در حالی که نماز مغرب و عشاء را نخوانده بودیم یکساعت بعد از غروب آنجا رسیدیم به من گفت :شمارا ببرم تاکسی تلفنی تاکسی بگیرم شما را به منزل برساند؟ از بس از دست او ناراحت شده بودم گفتم : نه من اینجا پیاده می شوم!نگهداشت و من پیاده شدم حالا شلوغ بود مگر در سر شب تهران ماشین پیدا می شود؟! عرض کردم: 
آقا خودت برای ما یک ماشین برسون ! پنج دقیقه طول نکشید دیدم یک بنز مدل بالا آمد جلو من ایستاد، شیشه را پایین کشید و گفت : حاج آقا ! خیابان شکوفه از کجا میروند؟ - حالا پل تجریش که شمال شهره کجا و خیابان شکوفه که پایین شهراست کجا؟! گفتم کدام شکوفه را میگویی؟ یک شکوفه سراغ دارم که تو خیابان پیروزی است! گفت: ها ! همان را می گویم! گفتم : من مال همون محل هستم! گفت : بیا بالا! خلاصه ما را سوار کرد وقتی به خیابان شکوفه رسیدیم ، گفتم : به اینجا می گویند شکوفه! گفت خونۀ شما کجاست؟ گفتم از این طرف می رویم؟ وقتی رسیدیم در خانه ،گفتم: بفرما ! هر چه ما تعارف کردیم قبول نکرد گفت : من آمدم شما را برسانم خیابان شکوفه چیه؟؟! آمدیم پایین دیدیم زود رد شد ! رفت!]]اصل منظورم این نیست، اینست که اگر کسی واقعا" از روی اخلاص آقا را بخواند ، بخواهد ، بدون معطلی آقا به دادش می رسد ، مشکلات و گرفتاریهایش را حل می کند!به نتیجه هم می رسد!، ولی اگر اون اصل کاری نباشد ، بی فایده است،اون اصل کاری باید باشد! اگر نباشد بی فایده است!خدا انشاءالله به ما اخلاص و ولایت و دوستی را عنایت فرماید!اگر با اخلاص خواندیم بلا فاصله به نتیجه می رسیم! . غرض اینکه امام باقرو امام صادق سام الله علیهم ، همین فرمایش را فرمودندکه: هر کجا گیر کردید ،هر کجا به مشکلی بر خورد کردید هر کج راه را گم کردید ! مضطر شدید! تو بیابون، به چار طرف رو کن هرطرف یکبار صدا بزن ! بلا فاصله کمک آقا به تو خواهد رسید! یعنی مأموران آقا به داد تو خواهند رسید!یعنی مأمورین حضرت در هر کجا که هستند خواهند آمد و تورا نجات خواهند داد!. ابو بصیر که این حدیث را نقل می کند ، کور مادرزاد بود ، از بچگی که از مادر متولد شده بود چشمشض نمی دید، نابینا بود، بار اوّل به خدمت امام باقر سلام الله علیه میرسد به آقا عرض می کندکه : آقا ! شما فرزند رسول خداصلوات الله و سلامه علیه هستید ! همه چیز در اختیار شماست ! عالم کون و مکان در اختیار شماست! می توانید مرا بینا کنید! چرا نمی کنید! ...آخر حضزت فرمودند: بیا جلو! دست مبارکشان را به چشم ابو بصیر کشیدند! ابوبصیر ناگهان دید که زمین و آفتاب و اتاق و ...همه چیز را می بیند! امام فرمود: ابوبصیر! می خواهم مطلبی را به تو بگویم:اگر با آن حالی که از اول بودی یعنی کورمادرزاد، اگر از دنیا بروی، از لحظه ای که چشم از جهان فرو می بندی ، سؤاال قبر نداری ! همۀ فرشتگان الهی به استقبال تو می آیند! قبرت می شود" روضهٌ من ریاض الجنـّه "هیچ سؤال و جوابی نداری! یکسره به بهشت عدن می روی و پیش ما هستی! اما اگر به این صورت باشی یعنی چشمهایت بینا باشد،از تو حساب و کتاب می کشند! هر خیانتی که آگاهانه یا نا آگاهانه! با چشمت مرتکب شدی، فردای قیامت جوابش را از تو می کشند! حالا دوست داری آنجور باشی یا این جورکه گفتم؟؟ابوبصیر می گوید با خودم گفتم ک ما که عمر خودمان را کرده ایم، حالا این چهار صبا چشم را می خواهم چکار؟؟برای این چهار صبا که می خواهم چشم داشته باشم ،آنجور روز قیامت گرفتار باشم ؟!سپس عرض کردم: یابن رسول الله ! نه نمی خواهم! می خواهم مثل اول نابینا باشم!حضرت فرمودند خب! و ابو بصیر به حال اوّل برگشت! – امام باقر شهید شدند و از دنیا رفتند-ابو بصیر می گوید: آمدم نزد امام جعفر صادق سلام الله علیه ، عینأ همان قضیـّه اتفاق افتاد ، من همان جریان را که به امام باقر عرض کرده بودم به ایشان هم عرض کردم، حضرت یک لحظه دست مبارکشان را به چشمهایم کشیدند،بینا شدم ! اتاق را امام را نور خورشید را ...دیدم و حتی ترک روی دیوار را که از زمان امام باقر روی دیوار بود را دیدم!گفتم: آقا زمان پدرتان هم همین اتفاق افتاد! حتّی آن ترک روی دیواتر را یادم میآید ! هنوز هم هست! دیدم همان اتـّفاق افتاد پدر گرامی شما به من فرمودند: چیزی از عمرت باقی نمانده است و...آقا امام صادق(ع) فرمودند: من هم همان را به تو می گویم!اگر می خواهی در آخرت آنجور باشی و...ابو بصیر می گوید : باز لحظه ای فکر کردم، گفتم: آقا به همان حال باشم بهتر است! باز به همان حال برگشتم!. منظور اینست که : آقا ! عزیزم ! برادرم ! فرزندم ! همه بدانیم الآن« در حال حاضر ، در این زمان، هر چه درعالم هست ، در اختیار وجود مقدس حضرت بقیة الله است! خد اینگونه خواسته است!! کسی نمی تواند خلاف امر خدا کاری بکند!امام سلام الله علیه چون ولی خداست ، چون حجت خداست ، نمایندۀ خداست ، اینست که امام (عج) هر چه بخواهد همانست که خدا می خواهد! چون امام خزینۀ علم لایتناهی الهی هستند! پس هر چه می خواهی از وجود مقدس حضرتش بخواه!با اخلاص هم بخواه! با توجـّه هم بخواه ! نام مقدسش را صدا بزن!صدا بزن به نام "اباصالح" یعنی پدر بندگان خدا ! حالا این را می خواستم آخر سر عرض کنم که : یک رمزی هست بین "أب" و "اباصالح" ! این رمز همان رمزست که اسمی است بین ذات اقدس اله و وجود مقدس بقیة الله ! و آباء گرامش آز قدیم ! حالا همین نام را ، به همین نام صدا بزنید !به همین نام بخوانید! یکی از اسماء ِ مقدسی که رمز است بین اسم اعظم ، بین وجود مقدس امام عصر و ذات مقدس الهی ، اباصالح است !هر کجا گیر کردی ، هر کجا مشکلی برات پیش آمدبه طور کلـّی ، بخوان آقارا با نام مقدسش صدا بزن!یک مرتبه ! دو مرتبه! هفت مرتبه ! چهل مرتبه! صدا بزن! باالاخره به دادت خواهد رسید! و مشکلت حل خواهد شد!و هیچ گرفتاری برایت پیش نمی آید!
امتحان کن! ببین! __ یک شب از جایی می آمدیم –حالادبه آن جا کار ندارم_شاهد دعادل ما حاج آقا سرد بود برف هم شدید گرفته بود! غریب هم بودیم !هیچکدام زبان هم بلد نبودیم! جاده هم اتو بان بود در کشور غریب ! مدام برف هم می آمد ! کسی برای سوار کردن ما بایستد؟ !چتر هم نداشتیم ! ایشون - آقای میر حجازی – عبایش را روی سر من و خودشان کشیده بود، یک دستمال مشهدی از این قرمزها را هم اینجوری به علامت درخواست کمک گرفته بود شاید بیش از نیم ساعت ماشین ها می آ مدند و بسرعت دور می شدند! نور چراغ ماشین ها آن قدر بود که بتوانند چند متر جلوترشان را ببینند ، کسی اعتنا نمی کرد!آقای میر حجازی گفت: گمان نمی کنم تاصبح هم اینجا بایستیم ، کسی نگهدارد و سوارمان کند!گفتم :" یا صاحب الزمان" یا اباصالح! ببینیم آقا چه می کند؟! –در صورتی که حدود سی و پنج دقیقه ما همین جور ایستادیم و هر ماشینی می آمد بسرعت رد می شد، اینها قصه نیست! پند و اندرز است –یکدفعه ما دیدیم ماشینی آمد ورد شد ، ده پانزده متر که جلو رفت ، ایستاد! من دیدم چراغ عقبش را روشن کرد ولی نمی توانست عقب بیاید،عقب ماشین را هم نمی توانست ببیند! به آقای میر حجازی گفتم: این ماشین ایستاد برو جلو! آمدیم جلو دیدیم یکی از این فولکس واگن هاست ! در ماشین را باز کرد فهمید ما ایرانی هستیم! ما زبان او را بلد نبودیم ! او هم زبان ما را نمی فهمید ! در را باز کرد و اشاره کرد سوار شوید !ما بالا رفتیم ! . گفتم : یا صاحب الزمان ! ما که زبان او را نمی فهمیم او هم که زبان ما را نمی فهمد! خودت به اون حالی کن که ما را کجا ببرد! او ما را آورد پاریس ! جلوی هتلی ! به ما اشاره کرد بنشینید! رفت داخل هتل و برگشت ، دوباره به جای دیگری رفتیم در خیابانی دیگر ! باز به ما اشاره کرد بنشینید! به داخل هتل رفت و برگشت ، چند دقیقه ای معطـّل شدیم ، دیدیم با یک جوان سی و هفت هشت ساله بر گشت ! دیدیم آن جوان ایرانی است ، اتـّـفاقا" ترک هم هست ! گفتم کجایی هستی ؟ گفت: اردبیلی هستم امـّا پانزده سال است که در اینجا هستم،سپس به ما گفت : بیایید پایین اینجا جا براتون هست و خوب است و...آمدیم پایین و ساکمان را برداشتیم آن جوان هم آمد ویک اتاق که از همه لحاظ مرتـّب بود ، در اختیار ما گذاشت و گفت: این آقا یعنی رانندۀ فولکس واگن می گوید : شام هر چه میل دارید بگویید! اگر هم اینجا نبود من بروم برای شما تهیه کنم و بیاورم! به جوان اردبیلی گفتم که : ما پختنی نمی توانیم بخوریم گوشت و سایر چیزهایی از این قبیل نمی خوریم! – نانهای پاریس از این نانهایی است که اصلا دست در پخت آن دخالت ندارد، آقای میر حجازی گفت که : دو سه تا از این نانها بیاور ! اگر تخم مرغ آب پز هم داری نفری دو تا بیاور -چهار تا- ! . ما به جوان اردبیلی گفتیم و او به رانندۀ فولکس ! راننده گفت که : ماهی که اشکالی ندارد! گفتم : نه ! نمی خوریم !همون تخم مرغ برای ما کافی است!به هر حال، بعدش گفت که بلیت ما برای پرواز، ساعت هشت بود، به جوان گفت که از ما بپرسد که : چه وقت می خواهید بروید؟ گفتم : بلیت های ما برای ساعت هشت است گفت: بلیت هایتان را به من بدهید ! بلیت هایمان را به او دادیم گفت: من ساعت هفت به اینجا می آیم !شما از اینجا حرکت نکنید!گفتیم: بسیار خوب . او رفت . جوان از ما پرسید: با این آقا آشنایی داشتید؟ گفتم : نه آشنایی نداشتم ! چطور مگر؟ جوان گفت : این آقا کارتش را به من داد ، پست مهمی در مملکت خودشان دارد!به من گفته : اگر نصف شب اینها کاری داشتند ، مطلبی یا حاجتی، با شماره تلفنی که روی کارت من هست، با من تماس بگیر! گفتیم نه کاری نداریم...ما آماده شده بودیم ، سر ساعت هفت آمد ! به جوان اردبیلی گفتیم : ما چقدر باید پرداخت کنیم؟نه ! او از دیشب گفته ، حساب کرده! خلاصه ، پول که ندادیم هیچ! ما را سوار کرد و آورد به فرودگاه ! کارهای لازم را انجام داد و کارت سوار شدن به هواپیما را برای ما گرفت ! معلوم شد پستش مهم است چون با ماشین خودش ما را آورد تا پای پلکان هواپیما ! در را باز کرد و گفت : بفرمایید سوارشوید! ]] ها!! عنایت امام عصراین است وقتی که واقعأ بخواهید! وقتی آقا بخواد عنایت بکند! –وقتی به او متوسـّل شدی ، مضطر شدی، واقعأ ما اونجا مضطر شده بودیم ، در جاده پر از برف و بیابان! گفتم "یا اباصالح خودت به داد ما برس!خودت که میدانی کاری از ما ساخته نیست! واقعأ هم نمی توانستیم کاری کنیم، بلافاصله خدا این بندۀ خد را رساند ! خدا دلش را جلب کرد متحولش کرد آمد با ماشینش ...حالا ما نمی دونیم ! ای بسا آن آقا از مأمورین حضرت در آن منطقه باشدبرای نجات گرفتاران! در هر صورت! منظور این است که در هر جا گرفتار شدی ، مضطر شدی،هر گرفتاری برایت پیش آمد ، دست از دامن آقا برندار! این نام مقدس _اباصالح – را که رمز خیلی مهمی است در این اباصالح که نمی توانم همه ی آن را شرح بدهم – این نام مقدس را بخوانید! چند مرتبه بخوانید مشکل شما به طور قطع و یقین حل می شود!تردید نداشته باش! در حال تردید نگو! نام را به این قصه بگو که آقا پشت در ایستاده ، نستجیر بالله ! صدایت را شنیده و به دادت رسیده!کمکت می کنه ! اینقدر آقا رئوفست!مهربانست! حضرات معصومین صوات الله علیهم اجمعین همه، همین گونه اند! به دوستان خود خیلی مهربان هستند!دوستانشان را خیلی دوست دارند!ائمـّه ی معصومین، همانقدر که پدر و مادر اولاد خود رادوست دارند، آنها دوستانشان را بیشتر دوست دارند! وجود مقدس امام عصر هم همین گونه اند!پس برادر من! هر مشکلی داشتی ، هر مشکلی برات پیش آمد، نام مقدس آقا را بخوانید!

کپی برداری با ذکر منبع بلا مانع است jamkaranevesal.blogfa.com

نوشته شده توسط: راه وصال