کرامات حاج قدرت الله لطیفی نسب

شفا به دست امام زمان (عج) :

پرسیدم هنوز بیمارستان هستند ؟ فرمودند نخیر ، دیگر تمام شد نیازی به بیمارستان ندارند وقتی آقا روحی فداه به کسی عنایت می کند کارش را یکسره می کند .
پرسیدم از چه طریق مطلع شدید ؟ فرمودند حاج آقا لطیفی از تهران زنگ زدند و اطلاع دادند که : آقا مجد الدین از دست رفته بود آقا روحی فداه به ایشان روحی دوباره دادند .
به خدمت آقای آیه الله زاده ( عموی حاج آقا مجد الدین ) تلفن کردم و از حال آیه الله محلاتی جویا شدم ، فرمودند هنوز آمریکا هستند ، پرسیدم چرا به عمره مشرف نشدند . فرمودند نمی دانم فقط شنیده ام که حالشان خوب نیست .
توقف ایشان در امریکا در حدود چهار ماه به طول انجامید در نخستین روزهایی که به شیراز باز گشتند سفری به شیراز نموده پس از عتبه بوسی حرم مطهر شاهچراغ و دیدار کوتاهی با مرحوم آیه الله زاده به خدمت آیه الله محلاتی شرفیاب شدم .
خوشبختانه تنها بود حال خوشی داشتند تا از داستان کسالتشان جویا شدم با لحن شیرین و بیان زیبا داستان کسالتشان را مشروحا بیان کردند که با گذشت زمان بسیاری از نکات ریز آن را از خاطره محو شده ولی تا جایی که حافظه یاری می کند برای استفاده و نورانیت دلهای شیفتگان حضرت در اینجا منعکس می کنم .
فرمودند روز چهار شنبه که قرار بود از نیویورک رهسپار عربستان شویم ، پرواز انجام نگرفت و به چهار شنبه ی بعدی موکول شد ، من متاثر شدم ولی بچه هاخوشحال بودند که بدین وسیله یک هفته اقامت ما در نزد آنها تمدید شد .
هفته به پایان رسید و روزهای تعطیلی ( شنبه و یکشنبه ) فرا رسید .
پسرم امیر پیشنهاد کرد که از تعطیلات استفاده کرده برای بازدید برخی از دوستان به یکی از ایالتها سفر کنیم .
من نیز به جهت صله ی رحم و ادای حقوق متقابل دوستی موافقت کردم ، روز شنبه به یکی از ایالتها رفته بر یکی از دوستان که سرپرست بیمارستانی در آنجا بودند وارد شد یم .
منزل ایشان به بیمارستان متصل بود و در میانی ای داشت که از آنجا به بیمارستان رفت و آمد می کردند .
شب را در منزل ایشان بودم پیش از اذان صبح به مجرد اینکه چراغ را روشن کردم میزبان عزیز آمد که مرا راهنمایی کند .
به او گفتم من در بازوهای خود مقداری احساس سنگینی می کنم به نظز شما چه عاملی ممکن است داشته باشد .
گفت : هنوز تا اذان صبح مدتی وقت هست تشریف بیاورید قدم زنان به بیمارستان برویم تا فشار شما را بگیرند . گفتم : شاید نیازی نباشد گفت الحمدالله وسائل فراهم است چرا استفاده نکنیم
با یکدیگر راه افتادیم وارد بیمارستان شدیم ، به دستور ایشان خانمی آمد که فشار مرا بگیرند ، تا فشار مرا گرفت گفت : زود ایشان را به داخل سی سی یو ببرند که در آستانه ی سکته ی خطرناکی است .
مرا به داخل سی سی یو بردند همه پزشکان کشیک را بسیج کردند،در اندک زمانی همه امکانات بکار گرفته شده و همه مراقبتهای لازم در بالاترین سطح ممکن منظور شد . آنگاه دو سکته پشت سر هم آمد و رد شد .
پزشکان متفق القول بودند که اگر این سکته در خارج از محدوده سی سی یو پیش می آمد در همان لحظه ی اولی رفته بودم .
سکته ها رد شد ولی فشار من به چهار پایین آمد و عقربه فشار سنج روی عدد چهار ثابت ماند .
بدستور رئیس بیمارستان همه ی قدرت پزشکی ایالات متحده را بکار گرفتند ولی هرگز عقربه ی فشار سنج حرکت نکرد .
پزشکان اظهار یاس کردند و گفتند اگر داخل آمریکا اقوام نزدیکی دارید اطلاع دهید که به دیدارتان بیاید ولی دیگر به ایران اطلاع ندهید که دیگر دیر شده است . .
وقتی از نظر پزشکان مطلع شدم به امیر گفتم من وصیتهای خود را املا می کنم شما بنویسید عواطف مانع شد و نتوانست خودش را کنترل کند از اطاق سی سی یو بیرون رفت . .
چندین بار این صحنه تکرار شد گفتم پسرم مرگ برای همه است الحمدلله آمدم شما را دیدم اگر اصل موعود فرا رسد هیچ مشکلی ندارم در ثانی وصیت کردن اجل را جلو نمی اندازد خواهش می کنم به وصایای من گوش فرا دهید و آنها را بنویسید البته چندین وصیتنامه مکتوب در شیراز دارم که به جهت فرا رسیدن اجل دراین سرزمین می خواهم چند فرازی به وصایای خود اضافه کنم
سرانجام تسلیم شد و در حالی که قطرات اشک به صورتش روان بود چند سطری من املا کردم و ایشان نوشت .
آن روز گذشت رقم فشار روی تلویزیون مدار بسته جلو چشم بود و اصلا حرکتی نداشت .
این بیمارستان در منتهی الیه شهر بود و پنجره های اطاق سی سی یو به طرف صحرا بود مناظر طبیعی صحرا روزها جلوه ی خاصی داشت شبها نیز مشاهده ی ستارگان برای امثال من که می بایست تا سحر روی تخت بیمارستان بیدار بمانیم و ستاره ها را شماره کنم از لطافت خاصی بر خوردار بود .
عقربه ی ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب را نشان می داد و عقربه فشار سنج نیز بر فراز صفحه ی تلویزیون روی رقم چهار منزل کرده بود و به هیچ وجه نمی خواست از این منزل حرکت کرده و ماوای جدیدی بر گزیند .
این من بودم که در اندیشه ی منزل جدید بودم و خود را مهیای استقبال از مامورین الهی می نمودم .
حال بسیار خوشی داشتم در خلوت بیمارستان به خدای خود راز دل می گفتم و از حضرتش می خواستم که قطره ای از دریای کرمش را به این بنده ی نیازمند عنایت کند و او را با ندای : ( ارجعی الی ربک راضیه مرضیه ) مخاطب سازد .
مکرر در مکرر کلمه ی طیبیه ی شهادتین را بر زبان جاری می کردم و اسامی چهارده نور پاک را بر زبان می راندم و به یکایک آنها توسل می جستم .
به پایان خط رسیده بودم و با آقای دو جهان حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف راز دل می گفتم و عرض می کردم : مولا جان پس کی می آیی ؟ جان به لب رسید و نیامدی !
مکرر می گفتم : گر طبیبانه بیایی بر سر بالینم به دو عالم ندهم لذت بیماری را در این اثنا یک مرتبه صدای شیهه اسبی از سوی بیابان به گوشم رسید دلم کنده شد و عرضه داشتم :
مولا جان ، اگر شما بیایید از سوی صحرا می آیید ؟
آقا ، اگر شما بیایید با اسب تشریف می آورید ؟
طوفانی شدید در دلم پدیدار شد . دیگر از همه چیز غافل بودم جز نام حبیب و یاد محبوب و آرزوی دیدار چیزی در بایگانی حافظه ام ورق نمی خورد .
مدتی در فراقش اشک ریختم و چشم براهش دوختم و از آنچه در اطرافم می گذشت بی خبر بودم .
چون بخود آمدم دیدم که در بیمارستان هستم و روی تخت بیماری و تخت مراقبت ویژه در اطاق سی سی یو .
ناگهان چشمم به عقربه فشار سنج افتاد ، دیدم که او نیز با من گشت و گذار رفته من بجای نخستین باز گشته ام ولی او مراحل زیادی را پیموده با یک پرش و جهش از ایستگاه چهارم به ایستگاه چهاردهم رسیده و به جای عدد چهار عدد مقدس 14 را نشان می دهد .
خانم پرستاری که در بیرون از اطاق سی سی یو از طریق تلویزیون مدار بسته مراقب من بود نا باورانه مشاهده کرد که عقربه فشار سنج رقم 14 را نشان می دهد . سراسیمه به اطاق استراحت رئیس بیمارستان دوید تا او را از این خبر مسرت بخش مطلع سازد ولی بقدری دست و پاچه شده بود که کلمات را بریده بریده ادا می کرد .
رئیس بیمارستان که بشدت نگران وضع من بود ازاین حرکات غیر عادی پرستار بشدت ترسید و پرسید : چه شده آقا تمام کرد ؟
گفت نخیر آمدم بشارت بدهم که آقا خوب شد .
به دستور رئیس بیمارستان پزشکان مربوطه به اطاق سی سی یو سرازیر شدند ، همه ی ارگانهای بدن را مورد بررسی قرار دادند و گفتند ایشان از صحت کامل بر خوردار است و دیگر نیازی به مراقبت ندارد .
نظر به اینکه منزل رئیس بیمارستان متصل به بیمارستان بود اظهار کردند که نیازی نیست که ایشان در بخش بستری شوند می توانند به منزل منتقل گردند .
به هنگام سحر بود که ما به منزل میزبان منتقل شدیم و هنوز اذان صبح نگفته بودند که زنگ تلفن به صدادر آمد ، میزبان گوشی را برداشت و گفت : آقا از تهران تلفن کرده اند شما را می خواهند .
وقتی گوشی را گرفتم ، دیدم یکی از دوستان قدیمی من و پدرم می باشد .او کسی جز بنده صالح خدا جناب حاج قدرت الله لطیفی نسب نبود که از پاک باختگان آستان مقدس حضرت بقیه الله ارواحنا فداه بود .
پرسیدم : چه شده ؟ چه عجب این موقع شب به من زنگ زده اید ؟
گفت : وجود مقدس آقا بقیه الله این شماره را بمن دادند و فرمودند : به این شماره زنگ بزن و به آقا مجد الدین بگو :
ما تو را شفا دادیم و از مرگ حتمی نجات دادیم ، دیگر باکی بر شما نیست .
از شنیدن این سخن بر خود لرزیدم و خشکم زد نمی دانم که آیا با ایشان خداحافظی کردم یا بدون خداحافظی گوشی را بر زمین نهاده سر به سجده گذاشتم از این همه عنایت و بزرگواری آقا ، سرور ، مولا ، و ارباب به این کمترین غلام درگاه سپاس گفتم .
میزبانم پرسید : کی بود ؟ چی می گفت ؟ شماره تلفن مارا از کجا بدست آورده بود ؟
سعی کردم بر خود مسلط باشم و از آنچه گذشته او را مطلع نسازم صبح شد و صبحانه بصورت خیلی معمولی صرف شد /
امیر گفت : بابا : اگر وضع شما کاملا طبیعی باشد به نیویورک برویم تا شما در منزل استراحت کنید و من به سر کار بروم .
گفتم : با پزشک معالج خود مشورت می کنم اگر اجازه دادند می رویم .
در معیت میزبان گرامی قدم زنان به داخل بیمارستان رفتیم پزشک معالج به دقت مورد معاینه قرار داد و گفت از نظر من بلا مانع است
از پزشکان و دیگر دست اندر کاران بیمارستان خداحافظی کردم از میزبان محترم که تا چند روز زحمات طاقت فرسایی را متحمل شده بودند سپاسگذاری کرده به سوی نیویورک عزیمت نمودیم .
من در منزل استراحت کردم امیر به سر کارش رفت هنگامی که به منزل باز گشت گفت بابا اینجا یک پروفسور خیلی خوبی هست که متخصص قلب است و با من دوست است اگر موافق باشید به او نیز سری بزنیم تا در مدت اقامتتان زیر نظر او باشید ، گفتم مانعی نیست .
تلفن کرده وقت گرفت به نزد پروفسور رفتیم امیر پرونده پزشکی را روی میز دکتر گذاشت . دکتر مدتی بسوی من خیره شد ، به امیر گفت : این پرونده متعلق به این آقا می باشد ؟ گفتم بلی، گفت مطمئن هستید که اشتباه نمی کنید ؟
امیر گفت نخیر آقای پروفسور ایشان پدر من است و این پرونده متعلق به ایشان است .
پروفسور با عصبانیت گفت : مرا مسخره کرده اید ؟
امیر با تعجب گفت برای چه ؟
پروفسور گفت : شما می گویید این پرونده مربوط به این آقا است که تا ساعت یک و نیم بامداد امروز در اطاق سی سی یو بود و فشارش چهار بوده و امروز از فلان ایالت تا اینجا طی مسافت کرده و اینک با پای خود به مطب من آمده و در حضور من نشسته است ؟
امیر گفت : آقای دکتر مطمئن باشید هیچ غرضی در کار نیست ایشان پدر من هستند برای دیدار ما اینجا آمده اند اینجا مبتلا به ایست قلبی شدند که الحمدلله بخیر گذشته است ، فقط فشارش پایین آمده بود آن هم الحمدلله یک مرتبه و بدون مداخله ی پزشک خوب شده و به حال طبیعی باز گشته است .
آیت الله محلاتی می فرمود :
دکتر از جای خود برخواست بسوی من آمد از نزدیک بر چهره و وجنات من دقت کرد و از امیر پرسید ایشان چکاره هستند ؟ امیر گفت : امیر گفت روحانی هستند .
دکتر با دقت هر چه تمام تر مرا مورد معاینه قرار داد سپس گفت : اگر واقعا این پرونده متعلق به ایشان باشد بدون هیچ شک و تردیدی حضرت عیسی مسیح به سراغش آمده است .
به امیر گفتم : بگو : حضرت عیسی نه ، بلکه آقا مولا و مقتدای عیسی
امیر خواست عین الفاظ را به ایشان منتقل نکند ولی ایشان با فراست دریافت و با اسرار از امیر خواست که عین الفاظ را برای ایشان ترجمه کند .
وقتی امیر عین الفاظ را برای ایشان ترجمه کرد ، پرفسو از ایشان توضیح خواست .
آنگاه در مورد جایگاه حضرت بقیه الله ارواحنافداه ، برنامه های ظهور نزول حضرت عیسی علیه السلام و دیگر مسائل مربوطه تو ضیح داده شد .
دکتر پس از این گفتمان گفت در این صورت ایشان هیچ نیازی به مراقبت ندارند ولی شغل پزشکی من ایجاب می کند که من از ایشان بخواهم تا چهار ماه این سرزمین را ترک نکند تا اگر خدایی نا کرده حادثه ای پیش آمد از امکانات پیشرفته ی ایالات متحده برخوردار باشد .
اگر چه مطمئن بودم که دیگر نیازی به پزشک ندارم ولی عملا با نظر پزشک مخالفت نکردم و لذا پیشنهاد دکتر و اصرار بچه ها مدت چهار ماه آنجا ماندم و با دوستان مانوس شدم .
رجب و شعبان سپری شد و ماه رمضان از راه رسید با پیشنهاد دوستان برنامه منبر تنظیم گردید و به مدت 30 شب منبر رفتم و اجتماع با شکوهی شد . دوستان از راههای دور و نزدیک می آمدند و جلسه ی انس خوبی بود .
یکی از دوستان که همه شب در مجلس حضور می یافت ، بعد ها متوجه شدم که از یک مسافت 700 کیلو متری می آید ، هر شب پس از افطار با هواپیما می آید و پیش از سحر به محل اقامتش بر می گردد .
نگارنده می گوید :
مرحوم آیت الله محلاتی این داستان دل انگیز را در یک حال خوش در یک فضای بسیار معنوی برای این کمترین نقل کرد و من از شنیدن آن بسیار لذت بردم و تا مدتی آثار پر بار آن را در خود احساس می کردم .
در همان ایام فشرده آن را به مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد خادمی که خود در جریان عنایت خاص حضرت به ایشان قرار داشت و اولین بشارت را ایشان تلفنی به اینجانب داده بود بازگو کردم .
ایشان که شیفته و عاشق بی قرار مولا بودند اشک فراوان ریخته و اظهار داشتند که آیت الله محلاتی واقعا شایسته چنین عنایتی هستند .
آنگاه فصلی در مورد پدر بزرگوارشان مرحوم آیت الله حاج شیخ بهاء الدین محلاتی و عشق سوزانش به حضرت بقیه الله ارواحنا فداه سخن گفتند .
پس از ارتحال مرحوم آیت الله محلاتی به نظر می رسید که این داستان را برای ثبت در تاریخ تا جایی که حافطه ام یاری می کند بر صفحات کاغذ منعکس کنم تا روزی در یکی از آثار مکتوب منتشر شود تا موجب نورانیت دلهای شیفتگان و پاکباختگان حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بشود .
و اینک در آستانه ی سالگرد ارتحال یار دیرینه ، عزیز از دست رفته عاشق شیفته و دلباخته ی آستان حضرت بقیه الله ارواحنا فداه ، شادروان حاج آقای لطیفی همان دست نوشته با اندک ویرایش لفظی تقدیم ارادتمندان مولی می شود .
مرحوم آیه الله محلاتی که روابط تنگاتنگی با حاج آقا لطیفی داشتند و فی الجمله از روابط ایشان با حضرت ولی عصر(عج) مطلع بودند با استعجاب می فرمودند : اگر خانواده ام از ایران می خواست با من تماس بگیرد به آن راحتی نمی توانست شماره تلفن میزبانم را در ایالت متحده پیدا کند ولی ایشان در آن وقت شب زنگ زد و گفت : این شماره را حضرت به من عنایت کردند و فرمودند به این شماره زنگ بزن و به آقا مجد الدین بگو:
ما ترا شفا دادیم و از مرگ حتمی نجات دادیم دیگر بر شما باکی نیست .
نام و یاد همه عزیزان از دست رفته ای که در این نوشتار نام نامی و یاد گرامیشان ذکر شد را گرامی می داریم و از خداوند منان برای همه شان طلب مغفرت و علو درجات می نماییم .


حجة الأسلام و المسلمین سید احمد موسوی
از جمله ارادتمندان مخلص و شیفتگان شوریده حال حضرت مهدی علیه السلام جناب حجت الاسلام و المسلمین آقا سید احمد شاه موسوی است.ایشان که بیش از پنجاه سال با مرحوم حاج آقا سابقه دوستی و مودت دارند و از بسیاری حالات و کرامات آن مرحوم آگاهند،خود برای نگارنده قضیه ای از لطف الهی که به اذن و دستور مقام امامت از طریق مرحوم حاج آقا به ایشان شده نقل کردند که از قرار ذیل است:
چندین سال پیش برای بنده سختی ها و موانع بسیار در امر معیشت حادث شد به طوری که احوال مرا به شدت دگرگون ساخت.تنگی معاش از یک سو و بار دین به سبب همین علت بر دوشم سنگینی می کرد و از دیگر سو مرا در وضعیت بدی گرفتار ساخت تا آنجا که هیچ راهی برای خلاص از آن پیدا نکردم. نخواستم مشکلات خود را با کسی مطرح کنم و از کسی کمک بگیرم،ناچار یکشب به درگاه خدا تزرع کردم و رقعه ای نوشتم تا صبح به حرم علی ابن موسی الرضا علیه السلام ببرم و از ایشان استمداد جویم:
مقصد اینجاست ندای طلب اینجا شنوند
شبروان راز جرس صبح دما وا شنوند
خاکیان را ز دل گرمرو از آتش شوق
باد سرد از سر خوشاب سویدا شنوند
در حرم حال عجیبی داشتم و غم و اندوه سراپای وجودم را فرا گرفته بود.به رواق دور ضریح مطهر وارد شدم،پس از زیارت و ناله و ندبه بسیار نزدیک ضریح رفتم تا رقعه را داخل بیندازم که ناگاه دستی دستم را گرفت و مانع شد
برگشتم ، دیدم مرحوم حاج آقای لطیفی است.مبهوت به او می نگریستم ،سلام داد و جواب دادم بعد فرمود نینداز سیّد آقا شما را به من حواله کرده اند؛
قلبم تپید،از سویی خوشحال بودم و از طرفی متعجب که مشکل خود را به هیچکس در میان نگذاشته ام و ایشان با آن ارتباط معنوی قوی مامور رسیدگی به احوالم شده اند خدا را سپاس گفتم و از کرم و عنایت مولایم امام رضا علیه السلام مسرور گشتم.
سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
گفت باز آی که دیرینه این درگاهی
بر در میکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی

آقای جواد کار اندیش
حاج آقا دوستی داشتند که از خوبان و اخیار بود و کراماتی نیز داشت. ایشان یک دبیر باز نشسته بود که از وضع مالی خوبی بر خوردار نبود و در منزل اجاره ای زندگی می کرد. یک روز صبح حاج آقا فرمودند برویم منزل جواد آقا او مریض احوال است باید از او عیادت کنیم،در معیت ایشان به اطاقی که مرحوم جواد آقا بستری بود رفتیم کنار بستر ایشان نشستند و دست به دست هم دادند و معلوم شد مدتی است که از بستر نمی تواند برخیزد و حال بدی دارد و پس از سلام نتوانست سخنی بگوید.اشک از گونه های چشمش جاری شد ،حاج آقا خیلی تحت تأسیر قرار گرفتند و شروع به خواندن دعایی کردند و فرمودند إن شاءالله خوب میشوید و پس از دقایقی از منزل ایشان خارج شدیم.
من فردای آن روز جویای حال ایشان شدم و گفتند حالشان خوب شده و از بستر بر خاستند و کسالت به کلی از ایشان مرتفع شد.
از این قبیل کرامات از ایشان زیاد دیده میشد اما چون ما در این جا بنا بر اختصار داریم به همین چند کرامت بسنده می کنیم.

نوشته شده توسط: راه وصال

حکم اجتهاد حاج قدرت الله لطیفی نسب


حکم اجتهاد حاج قدرت الله لطیفی نسب

سایت تخصصی ایشان:www.rahevesal.com

نوشته شده توسط: راه وصال